تبليغاتX
ژیانه وه *.......* «zhyanavah»

ژیانه وه *.......* «zhyanavah»
 
Online User
شیوانا از راهی می گذشت. متوجه شد جمعیتی دور مجروحی جمع شده اند و با خوشحالی به او نگاه می کنند و هیچ کمکی به او نمی کنند. شیوانا با تعجب خود را از لابلای جمعیت به مجروح رساند و دید او مردی است میانسال و درشت هیکل که از اسب بر زمین سقوط کرده و آسیب سختی دیده است. شیوانا با تعجب از مردم پرسید:" چرا به او کمک نمی کنید و او را به طبیب نمی رسانید؟"

یکی از بین جمعیت با خوشحالی گفت:" استاد! شما نمی دانید این آدم ... جهت مطالعه به ادامه مطلب مراجعه کنید



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 29 اردیبهشت1391 توسط كيوان حاتميان
 
این یک ماجرای واقعی است...
روزی پسری از پدرش پرسید "پدر، حاضری با من در مسابقه ماراتن شرکت کنی؟" و پدر چواب مثبت داد.
دفعه بعد پسر دوباره همین درخواست را کرد و دوباره جواب مثبت شنید و با هم در مسابقه شرکت کردند.
بار آخر پسر از پدر خواست که در مسابقه مرد آهنین شرکت کنند و پدر باز هم جواب مثبت داد. مسابقه ماراتن و شامل 4 کیلومتر شنا، حدود 200 کیلومتر دوچرخه سواری و 40 کیلومتر دویدن بود.
شاید بنظر شما مسئله زیاد مهم نباشه. ولی، بد نیست نگاهی به این ویدئو بیندازین


نوشته شده در تاريخ شنبه 23 اردیبهشت1391 توسط كيوان حاتميان
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...  خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.  زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.  آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...  و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.   به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.  بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...  فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.  زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...! خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم

 هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

 قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم

 هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم


نوشته شده در تاريخ شنبه 16 اردیبهشت1391 توسط كيوان حاتميان
 چه شيرين خاطره اي است آن روز كه معلم كلاس اول دبستان با سرمشقهاي آب - بابا و تصوير گربه اي كه لباسهاي آويزان شده را نخ كش مي كرد، اولين تجربه آموختن و زندگي در خانه اي ديگر، غير از خانه پدري را فراروي ما نهاد.
سرمشقهاي آب و بابا يادمان نرود
هرگز اولين تجربه نيمكت و بوي تازه كتابهايي كه اولين بار در زندگي با آغوش بچه ها پيوندي مستمر ايجاد مي كنند، از اذهان آدمي پاك نخواهد شد، ياد ياران دبستاني هم كه جاي خود دارد.
اما در اين بين دستان نوازشگر صاحبخانه دوم است كه كودك را با غريبه اي مهربان و شايد هم مهربانتر از مامان و بابا، آشنا مي كند و او را در مسير آدميت به جنبش وا مي دارد.
كلاس اول را پشت سر نهاديم و در پي ورود كلاسها و مدارج ديگر شديم و آمديم و آمديم تا بزرگ شديم و فهميديم كه اگر نبود چنين رهنمايي دلسوز كه از ما دستگيري مي كرد و در همه حال مراقبمان بود، شايد كژراهه در انتظارمان بود.
اما اينك تو اي آموزگار مهربانم، تو را ممنونم كه پيامبرگونه جهالت درونم را با نور ابدي پيوند دادي و سلاحي در دستم نهادي كه با آن مي توانم به خود ببالم كه فراتر از آب و بابا و نان، به اجتماع، انسان و خداوند هم بينديشم و بخوانم.

شايد ياد كردن از تو تنها در يك روز از سال، كمي بي معرفتي باشد چرا كه تو همه ي زندگيت را در هر روز سال صرف آموختن و دانا كردن فرزندان اين كيان براي اينكه انسانهايي توانا باشند، مي كني و حقا كه خستگي را خسته كرده اي، پس اين اندك معرفت را از من بپذير كه نتوانم زحمات و خستگيهايت را با تنها يك روز نوشتن و تبريك گفتن، پاسخي دهم؛ برگ سبزي است تحفه درويش!


روز معلم بر همه آموزگاران سختكوش شهرمان مبارك باد!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 توسط كيوان حاتميان
سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند


درس ومشق خود را…

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 8 اردیبهشت1391 توسط كيوان حاتميان

سپیاو ( آب سفید ) 

جهت دیدن تصاویر به ادامه مطلب مراجعه کنید



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 توسط كيوان حاتميان
مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت. در حال کار، گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسيدند؛
آرايشگر گفت: “من باور نمي‌کنم خدا وجود داشته باشد.”
مشتري پرسيد: “چرا؟”
آرايشگر گفت: “کافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي‌شدند؟ بچه‌هاي بي‌سرپرست پيدا مي‌شدند؟ اين همه درد و رنج وجود داشت؟ نمي‌توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه دهد اين چيزها وجود داشته باشد.”

مشتري لحظه اي فکر کرد، اما جوابي نداد؛ چون نمي‌خواست جروبحث کند.
آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت. در خيابان مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده..
مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت: “به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.”
آرايشگر با تعجب گفت: “چرا چنين حرفي مي‌زني؟ من اين‌جا هستم، همين الان موهاي تو را کوتاه کردم!”
مشتري با اعتراض گفت: “نه! آرايشگرها وجود ندارند؛ چون اگر وجود داشتند، هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است، با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي‌شد.”
آرايشگر گفت: “نه بابا؛ آرايشگرها وجود دارند، موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي‌کنند.”
مشتري تاييد کرد: “دقيقاً! نکته همين است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمي‌کنند و دنبالش نمي‌گردند. براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.”


نوشته شده در تاريخ شنبه 2 اردیبهشت1391 توسط كيوان حاتميان
تعدادي مرد در رخت كن يك باشگاه گلف هستند
موبايل يكي از آنها زنگ مي زند
مردي گوشي را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع به صحبت مي كند
همه ساكت ميشوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش مي دهند
مرد: بله بفرماييد
زن: سلام عزيزم منم باشگاه هستي؟
مرد:سلام بله باشگاه هستم
زن: من الان توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم؟
مرد: آره اگه خيلي خوشت اومده بخر
زن:مي دوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم ديدم اون مرسدس بنزي كه خيلي دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خيلي دلم ميخواد يكي از اون ها رو داشته باشم
مرد:چنده؟
زن:شصت هزار دلار
مرد:باشه اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه همه چيزش رو به راهه
زن: آخ مرسي يه چيز ديگه هم مونده اون خونه اي كه پارسال ازش خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره
مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش
زن: باشه بعدا ميبينمت خيلي دوست دارم.

مرد:خداحافظ
مرد گوشي را قطع ميكند مرد هاي ديگر با تعجب مات و مبهوت به او خيره ميشوند
بعد مرد مي پرسد: اين گوشي مال كيه؟؟؟


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 فروردین1391 توسط كيوان حاتميان


"جورج برنارد شاو"، سیمای درخشان درام انگلستان و استاد كمدی نویس عصر و منتقد اجتماعی بود که در نوشته هایش به دشواری های اخلاقى زمان خود مى پرداخت و در تلاش بود تا با استفاده از طنز و كنایه، هدف خود را بیان كند. برنارد شاو یکی از برترین نقادان موسیقی و تئاتر نسل خود (۱۸۵۶ - ۱۹۵۰) به شمار می رود تا جاییکه از او به ‌عنوان تواناترین نمایشنامه نویس بریتانیایی پس از "شکسپیر" یاد می کنند. در این مطلب گوشه ای از نوشته هایش را خواهید خواند :



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 25 فروردین1391 توسط كيوان حاتميان

خدایـــــــــــا قیامتت را بر پا کن
تو اگر خسته نشده ای ، ما عجیب خسته ایم.!!!!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 فروردین1391 توسط كيوان حاتميان
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 فروردین1391 توسط كيوان حاتميان

ما همه فرزند كوهستانيم چه در ساحل دريا، چه كيلومترها دور از كوهستان و چه در مناطق كوهپايه اي زندگي كنيم؟

چرا اكوسيستم كوهستان حساس، آسيب پذير و شكننده است؟

عوامل تخريب چيست؟

وظيفه ما چيست؟

جهت مطالعه به ادامه مطلب مراجعه کنید



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 17 فروردین1391 توسط كيوان حاتميان

«نصرت کريمي» را کمتر کسي است که نشناسد. بازيگر قديمي و تواناي تئاتر، سينماگر و کارگردان معروف فيلم «محلل»، استاد فن بيان، صورتگر و مجمسه‌ساز، پرورندۀ انواع کاکتوس! نويسنده، مترجم و صاحب بسياري کمالات ديگر.
ايشان با توجه به اين نکته که مغز انسان ثمرۀ ميليون‌ها سال تکامل بيولوژيک بوده، و با نظر به تقسيم‌بندي مغز آدمي به دو نيم‌کره: يکي مربوط به امور عاطفي، احساسي، اشراقي و الهامي، و ديگري مرتبط با امور عقلاني، منطقي و علمي است، تاريخ تحولات جوامع بشري را در ده ماده به اين شرح خلاصه کرده‌اند.


جهت مطالعه به ادامه مطلب مراجعه کنید ./.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 فروردین1391 توسط كيوان حاتميان

خانه شیخ بهایی

 ببینید و به صدای متن تصاویر گوش کنید !


اینجا


نوشته شده در تاريخ جمعه 11 فروردین1391 توسط كيوان حاتميان
دوستی تعریف می کرد که صبح یک زمستان سرد که برف سنگینی هم آمده بود مجبور شدم به بروجرد بروم...
هوا هنوز روشن نشده بود که به پل خرم آباد رسیدم... وسط پل به ناگاه به موتوری که چراغ موتورش هم روشن نبود برخوردم... به سمت راست گرفتم، موتوری هم به راست پیچید... چپ، موتوری هم چپ... خلاصه موتوری لیز خورد و به حفاظ پل خورد و خودش از روی موتور پرت شد توی رودخونه...
وحشت زده و ترسیده، ماشین رو نگه داشتم و با سرعت رفتم پایین ببینم چه بر سرش اومد ، دیدم گردن بیچاره ۱۸۰ درجه پیچیده... با محاسبات ساده پزشکی، با خودم گفتم حتما زنده نمونده...
مایوس و ناراحت، دستم را گذاشتم رو سرم و از گرفتاری پیش آماده اندوهگین بودم... در همین حال زیر چشمی هم نیگاش می کردم،...
باحیرت دیدم چشماش را باز کرد... گفتم این حقیقت نداره... رو کردم بهش و گفتم سالمی...؟
با عصبانیت گفت: "په چونه مثل یابو رانندگی موکونی...؟ "
با خودم گفتم این دلنشین ترین فحشی بود که شنیده بودم... گفتم آقا تو رو خدا تکون نخور چون گردنت پیچیده....
یک دفه بلند شد گفت: شی پیچیده؟ شی موگوی تو؟ هوا سرد بید کاپشنمه از جلو پوشیدم سینم سرما نخوره!!!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 فروردین1391 توسط كيوان حاتميان
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک